.فشار فسلفه ، از سوراخ خواب بیرونم انداخت
.به پشت افتادم و مثل یک سوسک دست و پا زدم و تنهاییم به اندازه ی یک دانه ی سم بود
فلسفه ی فشار مرا به دریچه ی دنیا فرو کرد و من بی پلک ، قلبم را به تمامی گریستم
.پس ، از زهدان گوزنی به خاک محاصره کوفته شدم. و تنهایی مرا هیج کس نلیسید
. عقب رفتم و از بالای کلافگی نزول کردم ، اما در یک لحظه ی روشنایی فرصت ، دیدم که افتادم
.و دیدن یعنی اقدام
پنجره ی حسرتم را به روی پرواز موشک ها می کوبم و کلاه آرزوهایم را به سوی کسانی از کرات دیگر که به استقبال زمینی ها می آیند ، پرتاب می کنم ، و می گریم
.من به آخرین درختی که در انفجار زمین دود می شود ، می اندیشم
.کسی از سلول پهلویی آواز سر می دهد: خورشید می میرد و عشق پیش از نفت تمام می شود
.فشرده می شوم ، لای تیغه ی کلنجار هیچ خصمی دشمن تر از خود نیست
.من تنهایم و خورشید پیش از خوشبینی من سرد شده است
.اما تنهایی دلیل ناتوانی نیست
بیرون را به درونم می کشم و درون را به وحشی ترین قبایل می فرستم
می خوامم از دست هایم ، از میل بلند فواره های کهنه کار
و تجربه ی حوض های پیر، از طول فریاد همه ی ماهیان جوان
.ارتفاعی بسازم، تا جواب آه به زمین برسد