یک شبـی دور از هیاهـوی وجود
رو به عشق آوردم و کردم سجود
از غـم دنیـا همـی عـاری شــدم
مسـت گشتم ، پرشدم ، خالی شدم
پـر شـدم از حالــت دلبستگــی
خالـی از آشـوب غم از خستگــی
ســرنهـادم بــر دل سجــاده ام
گفتمـت یارب به تو دل داده ام
من همـانم ، بنــده ی ناچیـز تو
می هراسم مـن ز رستـاخیــز تو
مـن گنهکـارم تـو اما واهبــی
کاملــی و عادلـــی و غالبــی
روز و شب سر میدهم با حال زار
خرقه ی جهل از تنم بیرون بیار
ای کریم ،ای واحد،ای بنده نواز
منتــی بر من بنه ، خارم نسـاز
ارتباطـم را به خود نزدیـک کـن
هستـی مـا را زعشــق لبریـز کـن
مـا همـه محتـاج الطـاف توییـــم
بی نوایـانی به درگـاه توییــم
گـربرانی بنــده از درگاه خویش
رو به تو آریم باز از پیش ،بیش
وه چه گویم؟ راندن ارکارتو بود
پس نظام آفرینــش را چه ســود؟
یارب! ای تنهــا پناه بی کسـان
ای فـروغ و نـور چشـم دیدگــان
هرچـه گویم من، تو بر آن واقفی
تـو خلیلـی ، تـو کبیری ،هاتفی
وصـف اوصـاف تو باشـد نا تمــام
پس سخـن کوتـه کنم ، جز یک کلام
خیسـی مژگان مـن باشـد گـــواه
نــادم و زارم ، ببخشایـم گناه
یا حق