من شعر را دوست دارم
مثل حس و حال عجیب از شنیدن یک موسیقی زیبا
اما نمی دانم چرا این روزها انگار هرچه پیش می روم
معنای کلمات آشنا را به یاد نمی آورم
دیروز وقتی سر زده وارد باغ آینه ی شاملو شدم
هیچ نشانی از آیدا در آینه نیافتم
واژگان غریب هی در ذهنم آمدند، رفتند ،آمدند، رفتند
!یک طوری عجیب انگار سالیان است که در من هیچ نشانی از اشعار نیما نیافته اند
چرا لجبازی می کنید ؟
من که از شما چیز زیادی نخواسته ام
تنها می خواستم از شما ترانه هایی آشنا برای عده ای آدمی بسازم
پس این همه آمد و شد برای چیست ؟
چرا از ذهنم فرار می کنید ؟
اصلا سوای هرچه ردیف و قافیه بگذارید به هم ربطتان بدهم
سخن باید به دل بنشیند حتی اگر جدا از هرگونه قواعد باشد
من از فاصله ی میان احساس و واژه بیزارم
بیان باید از احساس سرشار باشد
من فقط می خواستم دستتان را بگیرم و آماده باشم برای زمانی که باران می بارد
حالا هی خود را مخفی میکنید که چه؟
واژه باید ساده و بی تکلف بیاید ،تا پربار و روشن از احساس شود
کمی آرام باشید
حوصله کنید
!من شاعر نیستم، درست
اما اشعار زیادی خوانده ام
من با حس اقاقی ، طعم سیب ، بوی علف، آواز چکاوک ، ترانه و تبسم و نور آشنا هستم
اما شاعر نیستم
آیا این همه نشانی آشنا برای آشتی با شما واژگان غریب کافی نیست ؟
انصاف داشته باشید
قول می دهم اینبار اگر آمدید با شما از لالایی آرام آسمان، از راز گل سرخ یا از نوازش باران بگویم
قول میدهم از شوق سادگی روی نوشته هایم نام شعر نگذارم
حالا دیگر انتخاب با شماست
چشم انتظارم
...
یا حق