اشک رازی است ،  لبخند رازی است ،  عشق رازی است .   اشک آن شب لبخند عشقم بود...     قصه نیستم که بگویی ، نغمه نیستم که بخوانی ، صدا نیستم که بشنوی . یا چیزی چنان که ببینی ، یا چیزی چنان که بدانی ...   من درد مشترکم ! مرا فریاد کن .    درخت با جنگل سخن می گوید ، علف با صحرا ، ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم .   نام ات را به من بگو ، دستت را به من بده ،  حرف ات را به من بگو ، قلبت را به من بده ،   من ریشه های تو را دریافته ام .با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست های ات با دستان من آشناست .  در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان ، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام   زیباترین سرودها را ،   زیرا که  مردگان این سال  عاشق ترین زنده گان بوده اند .    دستت را به من بده ...   دست های تو با من آشناست  ،  ای دیر یافته با تو سخن می گویم ، به سان ابر که با توفان ، به سان علف که با صحرا ، به سان باران که با دریا ، به سان پرنده که با بهار ، به سان درخت که با جنگل سخن می گوید .  زیرا که من ، ریشه های تو را دریافته ام . زیرا که صدای من با صدای تو آشناست 

  




هرچه  می نویسم پنداری دلم خوش نیست ،  و بیشتر آنچه در این روزها  نبشتم  ، همه آن اســـت کـه یقیـــن ندانــــم  که نبشـتـنـش بهتــر اســت از نانبشتـنـش .......             ای دوست! نه هرچه صواب بود ، روا بود که گویند.      و نباید که در بحـری افکنـم خود را  که ساحلش به دیـد نبــود ،  و چیزها بنویســــم    بی"خود" که چون واخــود آیــم  بر آن پشیـمان باشـم و رنجـــور                          ( دکتر شریعتی )

 


یاران اردیبهشت   

 

اصغر ناظمی

فرياد تنها ترين

شادمانه

مامانی هستی

ایران زمین

از تاجیکستان بشنوید

کلبه مینو

سها

انالحق

خاله سوسکه

آزادي انديشه

سکوت زیبا

کفتار نیک

فاطی

وحیدو

سرزمین دوست داشتنی

موج بی ساحل

شکلات تلخ

همیشه مسافر

 


کودکان کامل اردیبهشت راه غریب گریه را بر عبور آواز من بسته بودند،                صدایــم به سایــه ســـار دره نمی رسید ،                         تو آنسوتر از ردیف صنوبران پای پرچین پسینی شکسته شاید کتابی از نشانی دوستانمان را ورق می زدی . زنان کوچه  می گویند به گمانم ترا در صف صحبت آرزویی دور دیده اند ،  حالا همه ی همسایه ها می دانند من هر غروب ، غروب هر پنجشنبه تا شب التماس به جستجوی عکس کوچکی از تو بالای کارنامه ی سال آخرت ، هی گنجه و پشت و روی خانه را در خواب خاطره می گردم ، پس نشانی تو را کی در هراس گمشــدن از دســت داده ام   ری را؟
 


گنجینه های ادب فارسی

حافظ

مولانا

سعدی

بابا طاهر

فردوسی

خیام

 


آخرین روز خسته، همان خداحافظ آخرین یادت هست !؟  سکه کوچکی در کف  پیاله با آب گفتگو می کرد، پسین  جمعه ی مردمان بی فردا بود، و بعد ، صحبت سایه  بود ، سایه و لبخند این و آن.   تمام اهالی اطراف ما مشغول فال سکه و سهم پیاله خود بودند، که تو ناگهان چیزی گفتی ،   گفتی همان بهتر که راز ما در پچ پچ محرمانه روزگار ناپیدا!  گفتی انگار حرف ما بسیار و  وقت ما اندک و آسمان هم که بارانی ست


شاعران معاصر

 

حمید مصدق

احمد شاملو

نیما یوشیج

فریدون مشیری

سهراب سپهری

مهدی اخوان ثالث

فروغ فرخزاد

شهریار

سیاوش کسرایی

سید علی صالحی

ایرج میرزا

پروین اعتصامی

سیمین بهبهانی

کارو

نصرت رحمانی

نادر نادرپور

رهی معیری

مهدی سهیلی

محمد علی سپانلو

م.آزاد

خسرو گلسرخی

هوشنگ ابتهاج

حسین پناهی

محمدعلی بهمنی

یغما گلرویی

ایرج جنتی عطائی

مریم حیدرزاده

اردلان سرافراز


 

آرشیو

 

 

سلام از ما درود از حضرت دوست .. که هرچه هست همه از برکت اوست

  Tuesday, October 19, 2004

هم کلام با واژه ها  

من شعر را دوست دارم
مثل حس و حال عجیب از شنیدن یک موسیقی زیبا
اما نمی دانم چرا این روزها انگار هرچه پیش می روم
معنای کلمات آشنا را به یاد نمی آورم
دیروز وقتی سر زده وارد باغ آینه ی شاملو شدم
هیچ نشانی از آیدا در آینه نیافتم
واژگان غریب هی در ذهنم آمدند، رفتند ،آمدند، رفتند
!یک طوری عجیب انگار سالیان است که در من هیچ نشانی از اشعار نیما نیافته اند
چرا لجبازی می کنید ؟
من که از شما چیز زیادی نخواسته ام
تنها می خواستم از شما ترانه هایی آشنا برای عده ای آدمی بسازم
پس این همه آمد و شد برای چیست ؟
چرا از ذهنم فرار می کنید ؟
اصلا سوای هرچه ردیف و قافیه بگذارید به هم ربطتان بدهم
سخن باید به دل بنشیند حتی اگر جدا از هرگونه قواعد باشد
من از فاصله ی میان احساس و واژه بیزارم
بیان باید از احساس سرشار باشد
من فقط می خواستم دستتان را بگیرم و آماده باشم برای زمانی که باران می بارد
حالا هی خود را مخفی میکنید که چه؟
واژه باید ساده و بی تکلف بیاید ،تا پربار و روشن از احساس شود
کمی آرام باشید
حوصله کنید
!من شاعر نیستم، درست
اما اشعار زیادی خوانده ام
من با حس اقاقی ، طعم سیب ، بوی علف، آواز چکاوک ، ترانه و تبسم و نور آشنا هستم
اما شاعر نیستم
آیا این همه نشانی آشنا برای آشتی با شما واژگان غریب کافی نیست ؟
انصاف داشته باشید
قول می دهم اینبار اگر آمدید با شما از لالایی آرام آسمان، از راز گل سرخ یا از نوازش باران بگویم
قول میدهم از شوق سادگی روی نوشته هایم نام شعر نگذارم
حالا دیگر انتخاب با شماست
چشم انتظارم
...
یا حق
    


 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?