یارب این غم که نهادی به دلم سوزان است
طاقـت من نه به این حد زغم هجـــران اسـت
همــه شـب تا به سحــر مویــه و زاری کردم
همه وقت و همه جا چشم و دلم گریان است
درد عشــق از طرف دوسـت مقرر شده است
دل در این بادیــه ی عشـق بسی حیران است
ما همــه در پی مقصـــود به جمـــع آمده ایم
لاجـــرم مقصد ما شـیوه ی درویشــــان است
ره عشـــق را به درستـــی و سلامـــت رفتن
تو مپنــدار که طریـــق کردن آن آسـان است
بی سبــب نیسـت به شقایق نام عاشـق دادند
آنچــه او در طلب عشـــق فنا کرد جان است
غــم دل، ســوز درون ، نازکی طبــع لطیــف
علت این همه اشک،عاشقی (مژگان)است